اعتراض به وضعیت اینترنت در ایران

وبسایت اعتراض به وضعیت اینترنت کشور

چهارشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۰

خبر کوتاه بود


غزلِ ناتمام...

"به هر تار جان‌ام صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست.
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فرو خفت و با کس سرِ خواب نیست.
..."
احمد شاملو/ ۱۳۳۹

"حاج بابا رفت"

یک sms کوتاه. می‌دونستم نباید زنگ بزنم. اما چاره‌ای هم نبود. انتظار جواب هم نبود. حتی این‌که گوشی را با خودت برده باشی. در مورد smsها هم همین بود.

چیزی نبود که در موردش فکر نکرده باشد کسی. چیزی نبود که انتظارش را نداشته باشد کسی. مثل همه‌ی موارد دیگه کار می‌کشید به قضاوت‌های "شاید اگه برود راحت‌تر باشد" و...، از خودم می‌پرسم کسی حق دارد همچین حرفی را بزند؟
چند وقت پیش خبری را خواندم در مورد پیرزنی (در یکی از ممالک اروپای غربی، یادم نیست کجا) که با همکاری پسر و عروس‌اش تصمیم به تمام کردن می‌گیرد. پیرزن گویا معتقد بوده تا الان به هر چی خواسته رسیده و دیگه آرزویی ندارد. می‌خواهد تا زمانی که توانایی‌هاش رو از دست نداده خداحافظی کند. بسیار مسن اما سالم بوده. چه کسی حق قضاوت را در مورد پیرزن داشته؟ قطعن هیچکس. فقط کسانی که با پیرزن زنده بودند و زندگی کرده بودند، کسانی که می‌خواستند و خواسته می‌شدند به او برای رسیدن به مقصدش کمک کرده بودند.

کسی رد نمی‌کند که ما به پیش قضاوت آلوده‌ایم. و شاید «ما»ی این نقطه از دنیا بیشتر. جبر جغرافیایی‌ست شاید! بارها در مورد این موضوع فکر کرده‌ام. این که جایگاه من کجاست؟ همیشه می‌خواستم این زمان کنارت باشم. تنها نباشی. تنها نه با شی...

مثل همیشه مقاومی. مثل حاج بابا.

هیچ چیز ملاک هیچ چیز نیست. نیازی به هیچ ملاکی نیست. صفت‌ها بی‌هوده‌اند. حرف‌ها بی‌هوده‌اند. آدم‌ها صفت نیستند. زندگی‌ها صفت نیستند. زندگی‌ها زندگی‌اند. آدم‌ها زندگی‌اند. آدم‌ها بی‌هوده نیستند.


شبانه
"وان را که خبر شد، خبری باز نیامد"
سعدی

"آن که دانست، زبان بست
وان که می‌گفت، ندانست...

چه غم‌آلوده شبی بود!
وان مسافر که در آن ظلمتِ خاموش گذشت
و برانگیخت سگان را به صدای سُم اسب‌اش بر سنگ
بی که یک دم به خیالش گذرد
که فرود آید شب را،
                          گویی
همه رویای تبی بود.

چه غم آلوده شبی بود!"

احمد شاملو/ آذرِ ۱۳۴۰

5 نظرات:

نازی گفت...

چقدر حرف زدن راحت بود برای کسانی که هیچ از عمل نمی دانستند و فقط حرف زدن و در واقع مثل دیگرانی بودن که فقط حرف زدن بلد بودن
استدلات چندش انگیز مثل گربه ایی که دستش به موش نمی رسید ومی گفت بو میدهد
و گوشم چقدر از این حرفهاااااا پر است

پ.ن:می میرم برای کسایی که با جرات بگن احمقن

حوریا گفت...

"آدم‌ها زندگی‌اند"
حاج با با زندگی بود...
جای خالی شو تو تموم لحظه ها میشه حس کرد..

شبلی گفت...

روحش شاد و خاطره اش ماندگار...

گاهی وقتا فکر میکنم این خیلی بی عدالتیه که هم بدون میل و اراده خودمون بدنیا بیایم و هم حق تصمیم گیری برای مرگمون رو نداشته باشیم.

نازی گفت...

اگه چیزی به نام "قضاوت"نبود تو می خواستی چیکار کنی اون وقت؟؟؟!!!

راسکلنیکف گفت...

زندگیم رو می‌کردم نازی.