ما دیدیم مسعود انگار قصد ظهور ندارد، خودمان هم کمی مجبور بودیم بپیچانیمش، این شد که راه افتادیم و محض خالی نبودن عریضه یک زنگی هم باز بهش زدیم که میدانستیم جواب نخواهد داد، طبق معمول.
قرار این بود که به محض رسیدن اول خدمت حضرت دوست برسیم جهت عرض ارادت خیلی زیاد. یک جورهایی یعنی این که مقصود شمایی و باقی بهانه نیستند ولی خب باز هم اصل شمایی. بعد مثل بچههای خوب دست خانوم نازی را نگرفتیم و رفتیم بابلسر. توضیح این که خانوم نازی ما را دعوا میکند در ملع عام دستشان را بگیریم. نشستیم در یک پارک بلواری خلوتی و پیشکشهای ایشان را تقدیم کردیم، باشد که خوششان بیاید. بعد حضرتشان یک کیف خوشگلی همراه داشتند که خب به دلیل کوچک بودن نصف وسایل وسایل جدید هم در آن جا نمیشد (ما همیشه سعی کردیم در این یک مورد در حد وسعمان تلاش کرده باشیم که البته کل دنیا هم ناقابل است.). این شد که کیف ایشان و کوله بنده دست به دست شد، (بمیرم، بار بچهام سنگین شد). بعد مقداری گفتمان کردیم و دوباره راهی شدیم که برویم. چند روزی را من در بیت مح-رانها بودیم (که دمشان گرم و سرشان خوش باد، کلی زحمتشان دادیم و کلی از دیدارشان مشعوف گشتیم) و بانو هم چند باری آمدند رفتیم بیرون و چند باری هم قدم بر دیدگان ما گذاشته از آستانه به داخل آمدند. تازهاش هم کلی ما را خجالت زده کردند با تحفههای همراهشان. داستان آن کیف خانوم نازی را میگفتم. ما همان وقت چشممان کیف را گرفت. فردا اساماس دادیم که کیفتان چقدر خوشگل است! بعد دیدیم جوابی نیامد چک کردیم دیدیم اکهی! شارج تمام شده. گفتیم باران میشود ما را شارج کنی؟ شارج کرد دوباره اساماس دادیم کیفتان چقدر خوشگل است! این بار اس رسیده را هم جواب ندادند (کلن عادت دارند). بعد با هم رفتیم بیرون و اینها و گفتیم آن اس رسید که از کیفتان درش تعریف کرده بودیم. تایید کردند! گفتیم خب تابلو یعنی ما چشممان آن را گرفته! حتمن باید مستقیم بگوییم؟ بعد ایشان تایید کردند که باشد میدهیم بهت اما مواظبش باشیها. هییییی!
بعدها کیف خوشگلشان را دادند به ما و ما یک حوله هم از ایشان درخواست کردیم چون خودمان فراموش کرده بودیم بیاوریم و کل دستمال کاغذیهای مح-رانها تمام شد از سر همین. روز یکی مانده به آخر حوله را هم آوردند و ما پس ندادیم. یک اخلاق بدی (یا شاید حتی خوبی) که داریم این است که وسایل استفاده شده توسط بانو را خیلی دوست داریم. دست خودمان هم نیست. خلاصه بعدها ما فهمیدیم ایداد. این کیف عزیز دردانه خانوم نازی بوده و ما بین عاشق و معشوق حایل گشتیم با این درخواست. کلی خودمان را فحش دادیم و اینها. با این وجود هر وقت بیرون میرویم کیف را همراه خودمان میبریم گردش و کلی باهاش لذت میبریم از زندگی و اینها.


8 نظرات:
تکذیب می کنم
من بسیار خوشحالم که کیف رو به شما دادم و الان می ره هوا خوری و از زندگی لذت می برید شما
اینکه من درمورد وسیله هام حساسم بحثش جداست عزیزم
((:
در موردقسمت های بعد بازم میام می گم
ای خوش به حالتان! ما دور نازی می گردیم آخر خیلی طناز است این بشر...
بله بله. بایدم دورش گشت. اصلن بیاین همه دورش بگردیم. دست در دست هم. گشتن به دور معبود.
"آب در خانه و ما گرد جهان میگردیم"؟
اصلن این آدما چرا میرن کعبه؟ چرا میرن بیت المقدس؟
"معشوق همینجاست، بیایید بیایید"
ممنون کلوچه خانم
راسکلنیکلف؟!!!
آقا تو رو خدا یه فکریم به حال ما دیالیزیا بکنین؛ سرگیجه گرفتیم انقدر دور معبود شما گشتیم داداش!
و چه زیباست این بده بستان هایی که رنگی از عاطفه دارند.
اصل نیته.
سلام شبلی...
کلن این نازی ما خیلی دست و دل باز تشریف داره:)
قربونش برم..
هنوز دارید می چرخید؟
منم بازی!
ارسال يک نظر